اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من وتوست
اگر کلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست
اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلبهاست
اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست
اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست
اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست
پس با تمام وجود فرياد مي زنم ....... دوستت دارم
نوشته شده توسط negin_shayan در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت

گفتم: بگو.
گفت: ببين.
گفتم: کجاست؟
گفت: همه جا. هرجا که کسی نباشد.
گفتم: آخر اين چه رازيست؟
گفت: راز هر دليست. دل من٬ دل تو٬ دل هر کس که هيچ دل ديگری را نمیفهمد.
گفتم: نشانم بده.
گفت: نشانی آن تويی.
گفتم: من؟
گفت: تو نه. خودت!
گفتم: خودم؟
گفت: خودت.
گفتم: لااقل وقتی میگويی «خودت»٬ سرت را بالا بگير! مرا نگاه کن...
گفت: چه عجيب است. همه گمان سرافکندگی مرا دارند. غم خم قامت مرا میخورند.
نمیدانند که اين قد٬ خميده نيست. بلکه فقط خم شده تا خود را بنگرد.
گفتم: چه غمگينی.
گفت: غم من غصه نيست. برايم عين مسرّت است.
گفتم: میخواهم زير چترت بيايم.
گفت: دو مجنون زير يک چتر؟ هرگز...
نوشته شده توسط negin_shayan در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت

در دلم آرزوی آمدنت می میرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
من در این دشت جنون تنهایم
من از این فاصله ها بیزارم
و دراین گستره فاصل ها می میرم
من میان شب و روز
در تن خشک زمین
من میان صحرا
و میان جنگل
همه جا یکه و تنها
خسته از جور زمان
با تنی خورده به جان زخمی چند
میزنم بانگ که وای
هستی ام رفته بباد
ضجه ام را که شنید ؟
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
قصه آمدنت باد هواست
با تو بودن دگرم چون رویاست
نفسم می گیرد
می گشایم نفسی پنجره را
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم
نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت
عاشقي هميشه وصل نيست
اصلا وصل نيست
عاشقي اينه كه
از معشوق دور باشي
از دلتنگي ناله و زاري كني
اون ناز باشه و تو نياز

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی دائما در اضطراب
عشق یعنی تشنگی در شط اب
عشق یعنی لاله پرپر شدن
عشق یعنی در رهش بی سر شدن
عشق یعنی عاشق شیدا شدن
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی مبتلا گشتن به درد
عشق یعنی عقل را کردی تو طرد
عشق یعنی هر دمی در جستجو
عشق یعنی هجرت از من تا او
عشق یعنی حرف او بر روی چشم
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی دلبری دلدادگی
عشق یعنی غربت واماندگی
عشق یعنی همچو اتش سوختن
عشق یعنی چشم بر او دوختن
عشق یعنی دائما در درد و رنج
عشق یعنی یافتن صد کوه گنچ
عشق یعنی زلف تابیده کمند
عشق یعنی زلف بو بر پای بن
نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم ...... كفشاي پاره ميخريم ...
..اسباب كهنه ميخريم بي اختيار داد زدم : كهنه فروش قلب شكسته ميخري؟؟؟

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت
خنده ی آدمها همیشه از دل خوشی نیست
شكستن دل كم از آدم كشي نيست
گاهي دل انقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره
يه حرف ساده هم گاهي چقدر غم مياره

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت
اونا که تو زندگیشون . قصه های خوب شنیدن
تو قمار زندگانی . همه جور بازی رو دیدن
اونا که تو خلوت شب . شعرهای حافظ رو خوندن
همه راه رو رفتن اما . بر سر دو راهی موندن
بهشون بگید که اینجا این عکس و نگاه کنن
![]()
![]()
![]()
و نظر بدن![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت
دوست داشتن مثل ايستادن روي سيمان خيسه
هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر مي شه
و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه
اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه واسم اشک می ریختی .
اگرم می دونستی همیشه اشک می ریزم
هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون
که نکنه نامردي اشکتو ببينه و بهت بخنده.
گفتم اگه بارون نيومد چي؟
گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره.
گفتم يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار.
گفتي به چشم
حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره.
تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي....

نوشته شده توسط negin_shayan در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
یه شب تو عالم مستی بهم گفت : من تو رو اندازه ی تمام ستاره های آسمون دوست دارم ، گفت تو چقدر منو دوست داری؟ گفتم من فقط یه دونه دوست دارم ،اما ناراحت شد . گفت تو هم باید منو زیاد دوست داشته باشی. گفتم من فقط تو رو یه دونه دوست دارم. بازم ناراحت شد ، واسه اینکه دلشو نشکونم گفتم باشه ، هر چند تا تو منو دوست داری ، من ۲ برابرش تو رو دوست دارم.اما حالا می خوام بهش بگم چرا یه دونه دوسش دارم: من فقط یه دونه دوسش دارم ،چون بهترین چیزای دنیا یکی یه دونن. حالا می خوام یه سوال ازش بپرسم ، تو که می گی منو به اندازه ی تموم ستاره ها دوست داری ، اگه یه روز تو آسمون ستاره نباشه تکلیف من چیه؟

نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت
سكوت تجربه تلخ بي كسي است
سكوت انتهاي نشاطي ست كودكانه
سكوت فرياد در گلو خفته يك نياز است
نيازي ست ماوراي طبيعت
طبيعتي است آن سوي حس يك انسان
سكوت حسي است نا گفتني
سكوت لرزش اشكي است در خانه چشم
و چه شكوهي دارد زمزمه كردن
نيازي در گوش نسيم
فرياد بزن پرنده كوچك خوشبختي
فرياد را به گلويت هديه كن
سكوت تجربه تلخ بي كسي است
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
*از بچگی بهم گفتن: همه رو دوست داشته باش!
*اما وقتی فقط به یک نفر دلبسته بودم! بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع ... اما عشق امد و گفت من بی سوادم
سلام مطلب زیبایی بود ولی همیشه نباید به حرف دیگران گوش کرد
به کلبه من هم بیا...

نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت
سلام عشق من
دل نگین داره می ترکه
دیگه طاقت نداره
بیا که بد جور بی قرارتم
بیا و با صدای مهربونت منو ارو م کن
بهت خیلی نیازدارم
بیا که منتظرتم
نمی دونم دیگه چی بگم
فقط اینو بدون نگین اروم وقرار نداره و منتظر !
دوست دارم
دوست دارم یار مهربونم.ارامش وجود من
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت
مهربون نا مهربونيت بد جوري زده تو حالم
اگه باز مي بيني زندم فكر نكن كه بي خيالم
شب ها چون تو رو ندارم با فلاكستين مي خوابم
رو لباي خشك و تشنم چقدر كرم بمالم
فكر نكن كه بي خيالم تو دلم پر از بهانست
كاش مي اومدي مي ديدي دفترم پر از ترانست
پر شعر عاشقونست پر شكوه از زمونست
تو با من چيكار كردي كمدم يه داروخونست
يه طرف قرص هاي قرمز يه طرف كپسول هاي زرد
يه طرف دواي قلب و يه طرف دواي دل درد
اما مثل قلب و معده درد دل دوا نداره
درد من دوا نمي شه جز به دستاي تو نامرد
ذره اي اثر نداره دارو هاي بيشمارم
سردمه تو اين زمستون چشم به راه تو بهارم
عمريه به پات نشستم منتظر بازم مي شينم
تا تو نسخمو نپيچي تو اتاق انتظارم
واسه افكار پريشم تو آمي تيريپتيليني
تو خوت متيل دو پاي دو پاميني كراتيني
من به رنگ و بوي هر گل غير تو آلرژي دارم
واسه حساسيت من تنها آنتي هيستاميني
بيا صحراي لبامو بوسه زار رحمتت كن
كه ديگه اثر نداره زدن بتا متازول
نبض اين قلب شكسته نفس تو نازنينه
واسه اين پيكر خسته عشق تو آدرنالينه
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت
مي خواهم ببوسمت
بيا چشمانمان را ببنديم
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان بهم گره مي خورد
و هر دو از فرط لذت در اغوش يكديگر نفس مي زنيم
از لذت متناهي جسممان وجود نا متناهي خداوند را
با چشماني بسته تصور كنيم چشمانت را باز كن ...
نه ...! نه ...!
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده ...
و گونه هايمان از اشك خيس ...
ما ساعتها در اغوش يكديگر مي گرييم ...
اي تنها هم اغوش من بيا
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام
بيا كه مي خواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري
از فرط لذت قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد
مي خواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني ...
نوشته شده توسط negin_shayan در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
با من بمان
تا سايه هاي تنهايي را
از نگاهمان بزداييم
تا سوژه هاي جدايي را
در پناه عشق
از قصه هاي زندگي بيرون كشيم
با من بمان تا زنجير طلايي آرزوهارا
در گردن لحظه ها بياويزيم
وصادقانه از دل و گل سخن بگوييم
يا من بمان
تا شكوفايي گلهاي بهاري را تماشاگر باشيم
تا گياه تنهايي را گره بزنيم
حتي تنهايي يك گل تنها را باور نكنيم
تا بر گلبانگ عشق شنواتر باشيم
با من بمان...با من بمان...............
تا صفاي رود را تعبير كنيم
تا بي كرانه هاي درياي اميد جاري
نوشته شده توسط negin_shayan در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 4:28 موضوع | لینک ثابت
آغوش تو،
ناز بالش هزار رویای ندیده من
و دست هایم پر از وسوسه داشتنت
آغاز نگاه تو ،
حادثه از دست رفتن من بود
و شروع بودنت ...
هنوز سرگشتگی
اما حوالی چشم تو
ناب ترین ترانه عاشقانه است
آری چشمانت را از کدامین خدا گرفته ای؟
نوشته شده توسط negin_shayan در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:44 موضوع | لینک ثابت
در انتظار نبودي ز انتظار چه داني؟ تو از بي قراري دلهاي بي قرار چه داني؟ نه عاشقي كه بسوزي نه بيدلي كه بسازي تو مست باده ي نازي از اين دو كار چه داني؟؟؟
نوشته شده توسط negin_shayan در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:42 موضوع | لینک ثابت
کی میشه برای همیشه مال من بشی و دور از همه اتفاقات
ودردهاومسائل تو رو تو بغل بگیرم و بهت بگم که چقدر
دوست دارم
آغوشم برای تو عزیز دلم همیشه بازه
تو هم آغوشت رو برام بازنگه بدار
آرزومه که ببوسمت و بگم دیوونتم
دوست دارم دیوونتم
نوشته شده توسط negin_shayan در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 3:32 موضوع | لینک ثابت
همیشه میگفتی مثل ماهی میمونی که از آب
بیرونه....
اما من هیچوقت بهت نگفتم....
من همون آبی هستم که ماهی دلت رومیتونی
بندازی توش...
بدونه اینکه وحشته اینو داشته باشی که یه روزی
ماهی دلت رو از دریای وجودم بیرون بندازم
چرا ما آدمها هیچوقت.....
اون کسی روکه از همه بیشتر دوستمون داره
نمیبینیم.....
و میریم دنبال یه رویا.......
رویایی که شایدهیچوقت حقیقت پیدا نکنه..........
نوشته شده توسط negin_shayan در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت
خوش به حاله آسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره
به کسی توجه نمی کنه
از کسی خجالت نمی کشه
می باره ومی باره و اینقدر می باره تا آبی شه.. آفتابی شه...!!!!
کاش...کاش می شد مثل آسمون بود
کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا با لاخره آفتابی شی
بعدش هم انگارنه انگارکه بارشی بوده....
نوشته شده توسط negin_shayan در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی!
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
وتو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگی است
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آوازی بخوان!
این تنها کاری است که از دست تو بر می آید اوازی بخوان......
نوشته شده توسط negin_shayan در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت
کجا برم
قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....
از نارفيقي ... از بي وفايي ....
نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..
ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....
اصلاچه فايده داشت
اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد
به كجا رسيدم ..... اونایي كه بايد مي فهميدن، نفهميدن .....
اونایي كه بايد رسم وفا ياد مي گرفتن نگرفتن .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....
تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم .....هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بگن ....
تمام باورامو ازم گرفتن .... وقتي صفحه هاي تقويمم رو ورق مي زنم...
وقتي بارون مياد ..
وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...
وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در مي ياد ...
چقدر عذاب اوره
كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از
همه مهمتر رفيق باشي ... اما اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....خیلی سخته !۱
ديگه چي برات مي مونه كه بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...
برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ....
ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...
جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ...
جايي كه قدر همو بدونن ...
يه ناكجاآباد ....![]()
نوشته شده توسط negin_shayan در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
این شعر ها دیگر برای هیچکس نیست
نه در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مرده ام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداندخدای هیچکس نیست
من میروم هر چند می دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست...
نوشته شده توسط negin_shayan در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
به کدا مین جرم
حکم صبر
برای من صادر شد
جرم من عشق بود
نوشته شده توسط negin_shayan در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشه
بخار گرفته ای نوشتم
دوستت دارم
آرام گریست.....
نوشته شده توسط negin_shayan در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
Your Love
changed my
winter
to spring
نوشته شده توسط negin_shayan در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
Any Time I listen To
The love song
I rememberYou
نوشته شده توسط negin_shayan در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
دستي به شيشه ميکشم که هميشه مرا از دنياي بيرون جدا ميکند.
سکوت ،سکوت وسکوت ...
فريادي بر خواسته اي از دلم از تنگناي تنهايي در فضاي محدودي که هميشه طنين مي افکند .
تمام قوايم را به کار ميگيرم،اما در سينه ام جز شرار آهي نسيت .
توان ديگري نمانده است.ديگر صدايي نمانده.
ديگر فکري مرا به دنياي بيرون پيوند نمي دهد.دنيا برايم خاكستريست.
حتي اگر پنجره را بگشايم و دستي به آسمان بکشم و ستاره گم کرده ام را بيابم .
ستاره اي پيدا نيست .
نه...
همه آسمان ابريست.باز باران مي بارد.باراني كه زماني با باريدنش غمهايم را ميشست و ميبرد و حالا...
در آرزوي شب آفتابي مي نشينم.هنوز منتظرم...

نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 22:26 موضوع | لینک ثابت
به كدامين گناه نگاهت را از من دور مي كني .......
به كدامين طعنه، طعنه ي لبخندت را وقتي به تو گفتم 'دوستت دارم' به من مي زني ؟
من كه تمام زلال شعرهايم به تو جاريست، من كه نگران نگاه توام......
نيلوفري من
من كه ترنم اشك هايت را در روياهايم پاكيزه تر از پاكي،پاك تر از آب ! مي دانم و مي بوسم.
و مي ستايم....
من كه شكوه عشق را دريافته ام.
من كه با تمام وجود مي خواهمت.
به كدامين گناه ؟
سد روان اشك هايم فرو نمي ريزند....... بي مروت ها ياريم نمي كنند...
نمي داني چه سدي است، سد درد
ديگر بريده ام...... از تنهايي.... از گناه
از روياهاي چِرت و پَرت خويش بريده ام...... از نگاه به دختران، از شرك به تو بريده ام.
ديگر خسته ام نازنين
سكوتم تو را فرياد مي زند...... چرا نمي شنوي ؟چرا ؟
در چه غرقي ؟در چه ؟
مقدس من ................. دوستت دارم
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت
سلام و بعد از مدتها سلام
سلام به تو نازنين كه پيوسته با من بودي و در كنار من زيستي و رنج اين زيستن را تو باعث تحمل آمدي تو كه پيوسته در چشمهايت برق محبت را ديدم و در گرماي دستهايت توان بودن را تجربه كردم . با تو و بي تو در هر گوشه اي از دنيا كه بودم و هستم جز به نامت رقمي نزدم . جز با عشقت فرياد برنياوردم . با تو سوختم با تو ساختم .. تنها عشق تو بود كه گلبوته پژمرده زندگيم را توان پايايي داد . امروز انگار هزارساله ام اين مني كه در من زندگي مي كنه آنقدر پير است كه خود بوي سدر و كافورش را حس مي كند . هماني كه تو نازنين مي شناسي دلي باندازه مشت كوچكش در سينه دارد اما اين دل بوسعت دنيا عشق محبت و ايثار دارد . هرگز معني حسادت و خودبزرگ بيني را نشناخته ام . من دل آزاري را نياموختم . اگر چه بسياري دلم را آزردند و دلم را شكستند ........
شنيدم مي خواهي از عشق بگويم !!!
تو عشق را به معناي واقعي كلمه با همه حرمت و پاكي و يكه شناسيش در نوشته هاي من حس مي كني حتي مي تواني ببيني . در نهانخانه دلم حرمي است كه بر آن حريمي كشيده ام . آنجا يك كلمه در كنار عشق نوشته ام ......... فنا ... !!!!!
همه زندگي من در شب مي گذرد . روز بي حيا را دوست ندارم . شبها را تا صبح مي نويسم .. به خلوت و بزرگي و عظمتش عاشقم .. در آن لحظات من خودم نيستم او با من است . او كه نمي بينمش ولي با همه جان احساسش مي كنم . اينها را همه براي تو گفتم . تو كه مي خواهي ....
ولي ديگر نمي شود ماند .. ديگر نمي شود نوشت ..
دوستم بدار ...
مرا بدست فراموشي نسپار ......
اي يار اي هميشگي ترين يار ........
نوشته شده توسط negin_shayan در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY